تبليغاتX
دخــــتــــــــر بـــــــــــهـــــــار
ایـنـجا واژه هـایـم غـوغـا کـرده انـد ...

دیگر اینجا نمی نویسم . آیدی ام را هم دیگر باز نمی کنم . نوشتن را نمی توانم به فراموشی بسپارم اما جایی دیگر خواهم نوشت . در این دو سال و 4 ماه خون دل خوردم تا این وبلاگ به حالت فعلی در بیاید . دوستش دارم ...اما حس می کنم جایی نیست که بتوانم خود ِ گم شده ام را کشف کنم . پس درنگ نمی کنم و می روم . اینجا را نمی بندم . اینجا برایم جدا از یک وبلاگ است . یک حس است و یک برهه ی عظیم از من بودن !دوستان فانی ورلدی را هم فراموش نمی کنم . می آیم و سر می زنم و می خوانمتان اما میخواهم جایی بنویسم که مخفی باشم . مخفی و راحت . آدرس وبلاگ جدید را به افراد بسیار تا بسیار محدودی می دهم . میخواهم راحت باشم ! لطفا ً دنبال آدرس من نگردید . میخواهم راحت باشم ... میخواهم تنها باشم ... میخواهم دخترک ِ درونم باشم ... دوستان بسیار اندکی را هم در آیدی جدید ادد خواهم کرد .

 

از من آدرس نخواهید . خواهش می کنم . این کار من را در تنگنایی عجیب قرار می دهد .  !

 

دوستتان دارم بی حد ...

 

پـــــــــــــــــــــــــــــــــایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان !
+ پنجشنبه پنجم اسفند 1389- 18:36 - سـ ـانـ ـیـ ـا
خواب میدیدم پسرکی دارم ! ایران جنگ شده بود و پدر پسرکم که توی خواب مثلا ً من خیلی دوستش داشتم ، رفته بود جنگ و من بی نهایت نگران و دلتنگش بودم . پسرکم خیلی کوچک بود ، دوستش نداشتم . در تمام لحظات به من بی نهایت نیاز داشت و من به او توجه نمی کردم و به همه می گفتم از او متنفرم و او را ببرند جایی که من نبینم !

تا آنجا که یادم می آید پدر پسرک در جنگ کشته شد و پسرکم حدودا ً سه یا چهارساله بود و من را دوست نداشت . من عاشقش شده بودم . داشت توی باغ دوچرخه سواری میکرد . از او خواهش میکردم بگذارد ثانیه ای در آغوشش بکشم و با او بازی کنم . او نمیگذاشت . من را دوست نداشت .

در حالی که داشت با دوچرخه اش بازی میکرد ، از او پرسیدی :« اسم داری تو ؟ اسمت چیه پسرم ؟ »

گفت : « ارشیا !»

جیغ زدم و گفتم من میخواستم نامت آریان باشد . گفت تو مامان من نیستی ! برو جایی که نبینمت ...

+ چه قدر عجیب بود ... !

+ پنجشنبه پنجم اسفند 1389- 15:42 - سـ ـانـ ـیـ ـا |
چه قدر با هاله خاطره دارم ... گویی اگر او را حذف کنم ، قسمت های با ارزشی از خاطراتم را از دست خواهم داد . چه قدر این دخترک چشم تیله ای قد بلند که عاشق موهای بلند ، لخت و پرپشتش هستم را دوست دارم ... تمام این شش سال که دیدمش ، با او خندیده ام ، گریه کرده ام و حتی دوست نبوده ام و یا دعوا کرده ام را دوست دارم . همان دخترکی که در راهنمایی با موهای چتری قهوه ای اش می آمد مدرسه و کمی خجالتی بود .اما همیشه اطلاعاتش در باب کتب مناسب آن سن و آهنگ های بی نظیر از همه بالاتر بود . همان دخترکی که همگی به او رشک می بردیم که مادرش هر روز برای او ناهار داغ می آورد با سیب زمینی هایی که مطمئنم طعمشان فراموش شدنی نیست همان قدر که زوشیتا بودنش در خاطر ماندنی است .

شاید هنوز هم بهترین دوست او ، کیانا باشد . اما بی شک او ، بهترین دوست من است . بهترین دوست دوران سخت و پریشانی بی سرانجام سال اول دبیرستان . بهترین دوستی که بوده ... شاید خیلی اوقات با هم به تفاهم نرسیم اما همیشه دوست بوده است و همیشه میدانستم مرا خواهد فهمید یا اقلا ً تلاشش را خواهد کرد . یادم نمی رود آن نگاه های باهوش و با طمانینه را ... انگار هاله ترجمه ی نگاه مرا آموخته بود . دقیقا ً به خاطر می آورم که سال اول دبیرستان ، مهم ترین مسئله را به او نگفته بودم اما او خود خوانده بود و از نگاه وسکوت من و فراموش نمی کنم با هم چه شیطنت های دلچسبی کردیم ... شاید نهایت کاری بود که کسی می توانست در آن روزها برایم انجام بدهد . هاله ، آوا را به خاطر می آوری ؟ چه قدر خندیدیم بابتش .. بابت صدای جاروبرقی ، به خاطر آن اسمایلی آغوش و به خاطر پاستوریزه ...راستی هاله ، پاستوریزه یادت می آید ؟ میبینی اش ؟ چه خبر از اویی که بودنش به دوستی مان نشاط بخشید گرچه بی نهایت ناخواسته ...

یادم نمی رود که اولین نفری که کتاب سیزدهم بچه های بدشانس را به او دادی که بخواند من بودم ... یادم نمی رود مهربانی های بی حدت ... اشک های بی پروایمان را ... سال اول وحشتناکمان را ... آن قدر دوست بودی که یادت است زمانی که از او خوشم آمده بود چه اصراری داشتم که تو ببینی او را ؟ که تو هم تاییدش کنی ؟ که تو هم نگاه های مشکی اش را جذاب بخوانی ؟ هیجانات دخترانه مان را فراموش نمی کنم . هیچ گاه . حتی یک لحظه ...یادم نمی رود ساعت ها پچ پچ کردنمان را ... اینکه هر مرتبه هر چه خواستم سخاوتمندانه در اختیارم قرار دادی ... هاله هنوز نقاشی هایت را دارم . آن عروس و داماد که با نهایت هنر کشیده بودی ... آن دو "الف" که توی دفترم می کشیدی ... هنوز نقاشی رت را داری ؟ چه قدر هنرت در نقاشی و نوشتن را دوست دارم ... کاریکاتورهای خوشمزه و قلم روانت را ... 

چه قدر دلم میخواهد باز هم بیایی خانه مان ... توی اتاقم بنشینی و ژله بخوری ... فیلم ببینیم و بخندیم و آرایش های دخترانه بکنیم ... باز هم بیایم و دنبال گربه ات تمام کوچه را بدویم و درباره ی موچول خانوم صحبت کنیم . میدانی چه قدر دینایت را دوست دارم ؟ چه قدر تصورت در حالی که مهندس شده ای و نویسنده ای سرشناس ؟

راستی گفته بودم که چه قدر خط چشم به تو می آید ؟ ملاحتت افزون می شود ... نظرت چیست مهمانی بگیریم نزدیک عید ؟ باید بیایی پیشم . تو و رومینا ...

باز هم سه نفری ، روزهای خوبی را بگذرانیم ...باز هم ...نظرت چیست ؟ بگو نظرت را ... تو هم این با هم بودنمان را با تمام وجود دوست میداری ؟


+ چهارشنبه چهارم اسفند 1389- 14:39 - سـ ـانـ ـیـ ـا |
هـــالـــه ام به هوش اومدش ...بعد از 50 ساعت اضطراب ، اشک ، آه ، امید و دعا به هوش اومدش ... وای که خوشحالیم حد و حصر نداره ... دارم میمیرم از خوشحالی ...دارم گریه می کنم از خوشحالی باز کردن چشاش ...

بابام اومد دنبالم و رفتیم دیدنش ... دخترک مهروی من ، چشاشو باز کرده بود ! وای که چه قدر دلم برای اون نگاه های تیله ایش تنگ شده بودش ، واسه صداش ، لبخنداش ، رنگ چشاش و واسه تمام هاله ... بهش گفتم چه قد دونه دونه تون نگرانش بودید و براش دعا کردین ... بهش گفتم دعاهای دسته جمعی مون رو ... ناراحتی و بغض بی انتهامون رو ... دخترکم لبخند می زد ... ناراحت بود که نگرانتون کرده اما چه چیزی ارزشمند تر از به هوش اومدن هاله ؟ واقعا ً چه چیز ؟

چه قد دلم برات تنگ شده بود هاله ! هیچ وقت فکر نمی کرد تا این حد برام عزیز باشی ! تا این حد دوستت داشته باشم ... تا این حد به لبخندهای دلچسبت و چشای درشت قهوه ایت عادت کرده باشم ... تا این حد دلم برای شنیدن صدات و دیدن نگات تنگ شده باشه ... واسه اینکه دستای همدیگه رو بگیریم ... واسه بوسیدنت و در آغوش کشیدنت ... وای هاله ی من و وای هاله ی من که چه بهای سنگینی داشت این فهمیدن ها ... دیدی ؟ همه مون بی حد دوستت داریم و نگرانتیم ... من ، ندا ، نورا ، دانی ( آقای دانته بین من و هاله!) ، سپیده دم ، سپیده ، مهشید ، ل َ یا ، طرا و ده ها نفر دیگه ... هیچ وقت هیچ کدوممون فکر نمی کردیم تمام آرزومون بشه سلامتیت ، لبخندت ، بودنت ، نگاهت ، کلماتت ...

هاله ی من ... هاله ... هیچ واژه ای نیست که خوشحالیم رو بیان کنه ... هیچ عبارتی تو دنیا نیست که حس منو توصیف کنه ... فقط ممنونم از خدای تو که تو رو به ما برگردوند و از تو که برای برگشتن پیشمون جنگیدی ...ممنونم که قوی بودی و یادمون بودی و میدونستی اینجا ، جایی جز عالم خواب ، افرادی هستن که تمام مدت منتظر خبر خوب شدنت هستن ...

ممنونم از تو ... ممنونم ...حس می کنم خداوند با برگردوندنت نعمت رو بر من تمام کرد ...

دوستت دارم دخترک چشم قهوه ای مهروی من ...دوستت دارم ... در اسرع وقت باید کلی بغلت کنم ... از طرف همه ی بچه ها ، کلی ببوسمت از طرف دونه دونه شون که بی حد نگرانت بودن و بی شک تمام تمناشون رو برای خدا در طبق اخلاص گذاشتن ...

ممنونم...


و ممنونم از طراوت ، لَ یا و ندا که بیش از همه من رو درک کردن ... ناراحتی هامو ، بد قلقی هامو ، بی حوصلگی هامو ، غصه ی بی حدمو ...ممنونم که به نگرانی هام بی معنا نگفتن و متوجه شرایط خیلی بد روحی منم بودن ...

ممنونم...


ممنونم خدا ...ممنونم ...روی ماهتو می بوسم ... ممنونم ...

پ . ن : هاله کی بود واست آب آلبالو آورده بود ؟ هر کی بود خدا خیرش بده ! خوردمشون !!! :دی


+ سه شنبه سوم اسفند 1389- 13:21 - سـ ـانـ ـیـ ـا |
خدا گفت : زمین سردش است . چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت: من
خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم
خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش
لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد
لیلی گُر می گرفت. خدا حظ می کرد. لیلی می ترسید آتشش تمام شود
لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد
مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد
آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد
خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود

خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید
و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد
سالیانی است که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد
زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود
لیلی نام تمام دختران زمین است؛ نام دیگر انسان
خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید. آزمونتان تنها همین است: عشق
و هر که عاشق تر آمد، نزدیک تر است. پس نزدیک تر آیید، نزدیک تر
عشق کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید
و لیلی کمند خدا را گرفت
خدا گفت: عشق فرصت گفتگو است، گفتگو با من
و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد
خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند
و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند

خدا گفت: لیلی جستجوست . لیلی نرسیدن است و بخشیدن
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست
و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی. لیلی های نزدیک لحظه ای
خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوع دیگر


دنیا که شروع شد زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید
آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکش کرد
دل، زنجیر شد، زن، زنجیر شد
دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه ی زنجیری!
خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است
امتحان آدم همین جا بود. دستهای شیطا ن از زنجیر پر بود
خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما عشق است
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند
مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت
شیطان آدم را در زنجیرمی خواست. لیلی، مجنون را بی زنجیر می خواست
لیلی می دانست خدا چه می خواهد. لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند
لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد
لیلی ماند . زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.



اسفند برایم همه یادآور توست .. تولدت پیشاپیش مبارک لیلی دوست داشتنی من .

+ نوشته ی عرفان نظر آهاری .

بدترین اتفاق ممکن بود که میتونست بیفته ... چرا هاله ی من ؟ هاله ی معصوم من ، بعد از اون تصادف وحشتناک، باید روی تخت بیمارستان عین فرشته ها خوابیده باشه ... چشاش بسته باشه ... دارم دیوونه میشم ، تحمل اینکه اتفاقی برای هاله بیفته رو ندارم ... تحمل این یکی رو ندارم ... دعا کنید برای دخترکم ... دعا کنید ... دعا کنید زودتر هاله ام به هوش بیاد ...هاله ی من ... دارم دیوونه میشم ...

+ یکشنبه یکم اسفند 1389- 15:20 - سـ ـانـ ـیـ ـا |

me