تبليغاتX
نوشته ها و خاطرات من
یادداشت های پراکنده

+شاید زمانی که ۳ سالم بود دنیام خیلی قشنگ تر بود . زمانی که سه سالم بود هیچ وقت تصور نمی کردم من هم عضو گروه این نسل سومی های پر دردسر و درگیر باشم . فکر می کردم دنیا همش سفیده و من می تونم رنگش بزنم اما بزرگ تر که شدم دیدم نه خاکستریه و من هر رنگی که بزنمش باز رنگ اصلی به نظر نمی رسه . من هیچ وقت تصور نمی کردم اینقدر به تنهایی احتیاج داشته باشم . حتی فکرشم نمی کردم بخوام اینقدر مستقل باشم . من دوست دارم حتی یک نفر نیاد و از من نپرسه اسم تو چیه . دوست داشتم آزاد تر باشم و مستقلانه تر تصمیم بگیرم .

وقتی سه سالم بود عاشق این بودم که ساعت ها برم در مدرسه ی کنار مهدمون بایستم و به بچه های دبستانی نگاه کنم . هزار بار تو دلم آرزو می کردم یک روز من برم مدرسه . اما حالا که سالهاست مدرسه می رم دیگه مدرسه برام طعم نداره . امروز که باید هزاران امتحان و درس دست و پنجه نرم کنم میبینم که مدرسه رفتن بوی خوشبختی نمیده . ساعت ها باید به کتاب های مختلف زل بزنم و بخونمشون چون این یک قانونه . من عاشق فلش بک زدن به روزهای پر تلاشم . روزهایی که باید هزاران کار رو با هم انجام بدم و وقتی انجامشون میدم و موفق میشم غرور رو زیر دندونام حس می کنم . اما چند روزه که حوصله ندارم . اینقدر بی حوصله که موووودی باید بیاد به من بگه سانیا زیست خوندی . و من چند دقیقه به گوشیم خیره شم و آخرش به طنز بگم نه ! و یک عذاب وجدان عمیق رو حس کنم .

وقتی سه سالم بود از بودن با دوستام لذت می بردم . من از پوشیدن پیراهن قرمز و جوراب لذت می بردم . اما امروز دیگه برام اونقدر بودن با دوستام لذت بخش نیست . من این چند روز با دوستام بیرون بودم خونه شون بودم اما مثل قبل شارژم نکرد . من ساعت ها فکر کردم و با خودم حرف زدم که ببینم چمه ! شیرین داشت آرایش می کرد و من ساعت ها بهش زل زده بودم بی دلیل ! مسیج هایی که دوسشون داشتم یا ازشون متنفر بودم رو بارها خوندم . ساعت ها میگفتم و بافت پیوندی و بافت پیوندی و بافت پیوندی اما نمی تونستم بقیه شو بگم .

من از سه سالگیم لذت می بردم اما الان باید بیشتر لذت ببرم چون امروز بزرگتر شدم و مهم تر از همه چی به یک دنیا انرژی مثبت احتیاج دارم که درس بخونم . من باید درس بخونم . تصمیم گرفتم که گوشیا رو این سه هفته خاموش کنم که تمرکز داشته باشم . این سه هفته که من باید درس بخونم همه چی تعطیل خواهد بود . تصمیم گرفتم آروم باشم تا بتونم درس بخونم اما خیلی دلم برای سه سالگیم تنگ شد ... من سه سالگی خیلی خوشبخت بودم ...

+ احساس غرور کردم وقتی آدمی که همه آرزوشو دارن منو دوست داره اما باز هم غرورم رو حفظ کردم ! و بهش گفتم امم !! من اصلا از تو خوشم نمیاد آخه . ( دروغ هم نگفتم خیلی ) . داشت گریه می کرد و من سخت دچار عذاب وجدان شدم و باز سرد و مغرور گفتم چته تو ! اینقدر سرد و مغرور که معلوم بود تمایلی ندارم بشنوم ... بهم گفت سانیا حاضری با من ازدواج کنی . و من بلند خندیدیم و گفتم برو بچه !!! بزرگ شدی بیا !!! نهایت تلاشم رو کردم که بزنمش تو دیوار . آره تمام غرورشو و تمام شخصیت شو اما اون چیزی نگفت . اما در نهایت گفت من فقط می خواستم تو مال من باشی اما تو نخواستی . یهو دلم ریخت و حسودیم شد که نکنه یک نفر جای من رو توی دلش بگیره . اما بعدش گفتم به درک ! برو بابا !!! این حرفم واقعی بود ؟ اما تلاش کردم عاقلانه باشه !!!!

+ تولد مریم بود و ما رفته بودیم رستوران با خاله اش و پردیس که جشن کوچکی داشته باشیم . یک عده از دوستان دوران راهنمایی ام رو دیدم . چه قدر عوض شده بودن . این جوری خیلی دوسشون نداشتم . درگیر مسائلی که من دوست ندارم . مسائلی مثل دوست پسر و عشق و عاشقی . مسائلی مثل آرایش های عروسکی که برای آدم مثل یک نقاب میمونه . قیافه ای که مال خود آدم نیست . احساسی که مال خودم آدم نیست . شخصی که مال خود آدم نیست و الکی دل خوش !!! دلم برای اون روزهای بی نظیر راهنمایی تنگ شده بود . از بین جمع ۱۰ نفری ما فقط من ، مریم ، پردیس و خاله ی مریم (!) اونجا دوست پسری نداشتیم که ببینیمشون ... دوست داشتم جمعمون دخترونه بمونه اما این رفت و اون اومد . من روز پنچ شنبه به علیرضا و دوستاش گفتم بچه ها ما داریم میریم فلان رستوران لطفا این هفته اینجا نیاید ( پاتوقشونه نسبتا ) ! این هفته ما اومدیم برای مریم سنگ تموم بذاریم اما دوستان نذاشتن ... بهمون خوش گذشت اما نه اونقدر که دلم می خواست و انتظارشو داشتم ...

پ .ن : کاش بارون می بارید ...

پ. ن ۲ : این پست سرشار از خستگی و غرغر بود اما قول میدم برای پست بعدی که برنامه شو برای بعد از امتحانات ریختم سرشار از انرژی و با یک سوتی نامه ی توپ بگردم . نیاز داشتم اینجا حرف بزنم تا خالی شم و درس بخونم ...

دارم یک آهنگ فوق العاده گوش میدم ... یک خورده شو میذارم . آهنگ دلم گرفته از امین رستمی .

پای پنجره نشستم کوچه خاکستری باز زیر بارون

من چه دلتنگتم امروز

انگار از همون روزاس که حال و هوام رنگ توئه

کوچه دلتنگ توئه

دلم گرفته دوباره هوای تو رو داره .

چشمای خیسم واسه ی دیدنت بی قراره

این راه دورم خبر از دل من که نداره...

پ .ن پ .ن : دچار هیچ حالتی شبیه دوست داشتن نشدم ها !!!

پ. ن ۳ : به علیرضا گفتم پسر هر وقت حس کردی دچار حالتی شبیه دوست داشتن شدی به من بگو من می خوام بهت یک چیزی بگم . شما یادم بندازید !!!

پ . ن ۴ ( مهم ترین ) : تولدت مبارک آراز کوچولوی نازنینم ... باشد که سالها باشی و زندگی کنی . عشق بورزرزی و تلاش کنی . آرزوی من برای تو یک دنیا آرزوی خواستنیه ... ورودت به سومین سال زندگیت مبارک .

Araaaaaaz 

به آیدین : شما قضیه رو می دونی عزیزم ؟ برای نظر دادن راجع به رفتار دیگران باید در شرایط اونا و دارای شخصیت اونا باشی ! درست و غلطشم نسبیه ! من هر چی تو بگی !!! اصلا من دوست دارم تظاهر کنم عاقلم اما فکر نمی کنم قرار باشه به خاطرش به کسی جواب پس بدم !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 17:41  توسط سانیا  | 

+ پسر جان ، خوشگلی ؟ واسه خودتی . بابات مالک نصف ایرانه ؟ به درک که هست اصلاْ به من یا بقیه چه ؟ تو اجازه نداری به دلایل مذکور حس کنی خیلی سری و تمام دخترا باید مال تو باشن چون " تو " می خوای . واقعاْ برای من مهم نیست کی هستی یا اسمت چیه و بابات کیه . تو زمانی که " شعور " و " شرافت " نداری دلایل کافیه برای اینکه خط بزنم رو تمام نقاط قوتت . برو گم شو محترمانه ...

پ . ن : مخاطب داشت .

پ.ن۲ : قضیه بر میگرده به اونجا که ایشون تصور می کنن چون ظاهر خیلی خوبی دارن و یا باباشون مالک نصف ایرانه باید دست روی هر دختری میذارن اون باهاش باشه و اگه نخواد ( مثل خود من یا خیلیای دیگه که ممکنه قد من از این بشر بدشون بیاد ) شایسته ی انتقامه .

پ . ن ۳ : برو بچه بزرگ شدی بیا ببینم چند مرده حلاجی !

+ حالا این کیوان ببخشید حیوان (!) رو بیخیال . جدیدا نمی دونم چرا اینقدر سوتی میدم و اطرافیان میدن .

۱. تو ماشین با بابام نشسته بودیم و بابام داشت منو می رسوند خانه ریاضیات و من داشتم با علیرضا با تلفن حرف می زدم .

علیرضا : سانی تقصیر خودته . من امروز ۱۰ دقیقه سرویسمو به خاطر تو معطل کردم خودت نیومدی کتاب رو بگیری ازم خب ! ما فردا میریم کوه میتونی بیای بگیری ؟

بابام : سانیا دوباره افتادیم تو ترافیک .

من یک نیگا به ساعتم انداختم و عصبانی شدم و بلند گفتم : بابا زهر مار ! علیرضا تند تر برو !!

می خواستم بگم علیرضا زهر مار و بابا تند تر برو !!!

۲ . تو کانون زبان بودم و گوش نمی دادم و تو فکر بودم . استادمون کفر منو در میاره واقعا ً . استادمون مرتباً عطسه می کرد که یکی از بچه ها با عشوه گفت : ‌Bless you .

و استادمون که خیلی خوشش اومده بود گفت : May God bless me .

من خیلی غیر ارادی رو به شیرین اما بلند گفتم : ایش ! حالا چه قدرم خودشو تحویل میگیره !!!

ملت :

استاد :

پ .ن : این استادمون همون استادیه که اینجا  نوشتم در موردش .

3 . معلم عربی داریم عروسک ! خیلی خشن و شوکولاته .

معلم : فاطمه " بپر " بیا درس .

فاطمه : من که بهتون گفتم . من دیروز تمام مدت کانون بودم و برای امتحان شیمی می خوندم .

معلم : تمام مدت کانون بودی ؟ مگه تو اونجا نظافت می کنی که تمام مدت اونجا بودی بچه ؟

ملت و خودش :

4 . من : سپیده جان یک فیلسوف هندی میگی زمانی که حس کردی آخر دنیاس و هیچی و هیچ کس رو نداری ، بدون یک نفر در آرزوی دیدن تو و دلتنگته .

سپیده : آها ! کیه اونوقت ؟

من : سینا رحیم پور !!!

سپیده شروع کرد به دویدن که منو بگیره و من در حالی که می دویدم : همه چی با کل کل شروع میشه یک شاعر ایرانی میگه گر نبودش با من میلی / چرا ظرف مرا بشکست لیلی .

دبیر فیزیک پشت سرمون بود و مکالمات رو میشنید : که این طور سانیا جان !!!

من : ها ؟

5 . مصاحبه تلویزیونی و اینا بودش گویا و این رومینا و هاله ی مردم آزار منو معرفی کرده بودن برای مصاحبه . من سویشرت رومینا تنم بود که خیلی سوسول بودش و آقاهه : خانوم میشه درش بیارید ؟

من : نه ! سردمه .

آقاهه : میشه مقنعه تونو بیارید جلو ؟

من یک خورده آوردش جلو . آقاهه : جلوتر ...

من : دیگه از این جلوتر نمیاد .

آقاهه : هد دارید ؟

من : نه اما یک تل دارم که روش یک پایپون گنده اس . بیارمش جلو ؟

آقاهه :  نمی خواد . به نظرتون چیه نوجوون های الان با نوجوون های 10 سال قبل فرق داره ؟

من : آگاه ترن !

آقاهه : یعنی ما آگاه نبودیم ؟

من :  نه دیگه تا اون حد !!

آقاهه : آها بله . من میگم مصاحبه رو شروع کنیم بهتره !!!

من :  

 پ .ن 1 : داریم برای بارش شهابی جوزایی (!؟) برنامه ریزی می کنیم . یعنی یک بارش شهابی دیگه ! یعنی میشه ؟

پ .ن 2 : می خواستم یک سری چیزای دیگه هم بنویسم اما خانوم مادر اومدن و یادآوری کردن که باید برم پژوهشکده .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 16:6  توسط سانیا  | 

فکر کنم دوست دارم تو این پستم کلی پر حرفی کنم و به علاوه بدم نمیاد که از هر دری ، حرفی بزنم . من حتی یادم رفت از خاطرات جشنواره بنویسم با تمام خوشی ها و با اندکی از تجارب تلخش . تجاربی که شاید دید منو عوض کرد و بهم کمک کرد بتونم بهتر رفتار کنم و یا حسی رو تجربه کنم که تا حالا نکرده بودم اما در هر صورت گذشت و می تونم بگم هر روز یاد چند هفته قبل میفتم . باید بگم توی جشنواره برای من روزهای فرد خیلی بهتر از روزهای زوج بود به چندین دلیل . مثلا امروز می گم که سانیا سه هفته پیش افتتاحیه جشنواره بود . دلم تنگ شده ...

۱. شام این آقایون رو دادم و خلاص شدم از شرشون . چون به نظر من ۹۰ ٪ آقایون به هیچ وجه وقت شناس نیستن و مثلاْ مهر آبادن میگن درو باز کن من دم درم ! خلاصه آقای مدرس و دوستانشون با ۴۵ دقیقه تاخیر اومدن و برای من ، بهناز و بیتا یک بسته گنده پاستیل آورده بودن که بیتا کلی ذوق کرد . علیرضا که دیده بود من خیلی عصبانیم گفت بیا پاستیل آشتی کنیم . بیتا یهو گفت : پاستیل !!! مرسی .

من : باب اینو یک بنده خدا شب جمعه ای خیرات کرده اینا آوردنش برای ما وگرنه علیرضا پاستیل بخر نیست .

 خلاصه امیر بهزاد ( داداش کوچیکه علیرضا ) و فرشید نیومده بودن در نتیجه من گفتم من فقط به اون دو تا شام میدم و اگه کسی رو جایگزین اونا کردید می تونید خودتون حساب کنید . در نتیجه شام کوروش رو من حساب نکردم و در نهایت بیتا حساب کرد . دو دفعه هم با هم دعوا کردیم در مدت ۳۰ دقیقه ای که با هم بودیم و در آخر بار من عصبانی گفتم : ببین علیرضا اگه برای دوست دخترت جذبه نشون میدی قربون صدقه ات میره من میزنم تو گوشت پس بشین و شامتو بخور ! و بیتا هم یک سوتی باحال از علیرضا داشت که رو کرد به علی و گفت : این علیرضا یک مسیج اشتباهی ... که علیرضا رنگش سفید شد و گفت : بیتا !!! نگو تو رو خدا بیتا ! من و بیتا از خنده ترکیده بودیم . در آخر می خواست عکس دوست دخترشو نشونمون بده که نداد یعنی پیدا نکرد و ما کلی خندیدیم که این بشر یک دونه عکس هم از دوستش نداره و باز سوتی اندر سوتی ! اینقد این بشر سوتی داد که من دوست دخترشو یاد اومد . قبلا تو این  مهمونی دیده بودمش و خیلی رک گفتم : خیلی مغرور بود اتفاقا ْجات خالی اصلاْ هم ما تحویلش نگرفتیم . و بعد گفت خوشگله به نظرت و من دوباره رک گفتم : ببخشید ها اما من هیچ وقت بدون آرایش ندیدمش !!! البته علف باید به دهن بزی شیرین بیاد و باز این بیتا کلی تیکه پروند و حال این ملت رو گرفت .

بارون می بارید و مادر بزرگ من زنگ زده بود که برم خونه و من رفتم خونه اما بعدش بیتا برام تعریف کرد که در نبود من حال اینا رو گرفته که تا عمر دارن هوس نکنن شام رو با ما باشن ! خوب شد اما خیلی شب مسخره ای بود !!!

۲. یک احساس جالب دارم که باید بهش توجه کنم در عین تلخ بودنش ! احساس می کنم به اندکی معنویت تو زندگیم نیاز دارم . می دونید من می تونم برای اعتقاد به خدا و معاد دلیل و برهان بیارم اما نمی دونم قلباْ معاد رو قبول دارم یا نه و اگر ندارم باید چی کار کنم ! اینکه چرا آدم به وجود اومده و باید دقیقا چه کارهایی رو انجام بده و در نهایت دقیقا کجا میره . راستش من عقاید مذهبی خاصی ندارم و معتقدم کافیه " انسان " باشیم . میشه اگه کتابی در این زمینه دارید به من معرفی کنید من تکلیفمو با خودم مشخص کنم ؟ البته از کامنت های شما به شدت استقبال میشه که سعی دارید عقاید و ایده هاتون رو با من شریک شید ...

۳.گاهی پیش میاد برای یک چیز کلی برنامه ریزی می کنی و در نهایت بهش نمی رسی و وقتی نمی رسی میبینی حالا همچین ارزش تلاش کردنم نداشت . البته ارزش وقت گذاشتن و خرج کردن رو هم نداشت . فقط میشه یک تجربه ی ناب که باید بذاری کنار بقیه تجاربت . اما خب خیلی خوبه آدم بعضی چیزا رو خودش باید تجربه کنه ...

پ .ن : خیلی هم طولانی نشد .

پ .ن ۲ : من هنوز هم به نشانه هایی که پائولو کوئیلو میگفت اعتقاد دارم .

پ .ن ۳ : کتاب طوفان دیگری در راه است رو که دوستم بهم داده بود خوندمش ... چه قدر خوندنی و جالب بود ...

پ . ن ۴ : همه ی آدم ارزش دارن ؟

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 17:22  توسط سانیا  |